ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

سلام.

سال جدید مبارک

نمی دونم تو عمرتون چند بار اشتباه کردین!اما باید بگم سال گذشته من تماما اشتباه کردم!خوب بجاش درس    هم گرفتم!

 

باید بگم خوشحالم که تمام شد چون ساله بدی بود.

یاد گرفتم که   هیچ کس لیاقت دلسوزی نداره و هیچ کس جز خانوادت راست نمی گن!
اینکه دوست داشتن واقعا وجود نداره!آدما تا بهت نیاز دارن کنارتن بعدش می رنو اون موندن به اسم دوست داشتنه!

اینکه دروغ گفتن برای آدما مثل آب خوردنه!حتی کسی رو که باور نمی کنی....

 

اما چیزایم فهمیدم .......

خوب شاید به قول یک دوستی اینا همش باید اتفاق می افتاد تا اینکه الان هستم بشم!

امیدوارم همگی ساله خوب و متفاوتی داشته باشین!

 


کمک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

سلام!!

 

 

نا حالا اینقدر حالم بد نبوده روحی و جسمی!!

 

حرفاش عینه خوره مغزمو می خوره!!کارای مامانم اینا روحمو عین ابر نازکی  تکه تکه می کنه از اون طرف مهمترین تصمیممه. از اون طرف این همه وقت خاطره یادگاری ،درس و............ که داشتیم چی؟

از یک طرف دیگه معده درد !!نه می تونی چیزی درست بخوری نه نمی تونی نخوری!!

از یه طرف دیگه می خوام ذهنمو رو درسم متمرکز کنم!!

 

واییییییییی............چی می گم چی حس میکنم چی میفهمین!!

 

نمی دونم .آیا شما با کسی که همه چیشو تو آینده بدست می آره .و به خاطر شزایط خاص نباید یک ذره روی خانوادش تکیه کنین و خانوادتون هم مخالفه و تو یک شهرستان کوچک زندگی می کنه!!ولی می گه می آد ور دل مامانت اما در آینده نزدیک!!!و اینکه مامانش نمی دونه چی می

گه وقتی دهنش رو باز می کنه(بیچاره خیلی ساده است).....اما سادگیش یه عالمو آتیش می زنه×××حیونی١!!نازی..........

ولی آدم خوبیه (البته اینو دقیقش بعدآ مشخص می شه) ،فعاله،اخلاقش خوبه.،به نظر می رسه آینده روشنی داره و باهاش از نظر رفتاری مشکل عمده ای ندارین!!!(اما خانوادشو اصلآ دوست ندارین).

از شهرشون هم بدتون می آد و بین دل و عقلتون هم گیر کردین!!

 

 

 

شما اگز جای من بودین چی کار می کردین؟؟؟


آخه خدا چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

سلام داشتم نگاه می کردم که از ٢٢ اسفند سال گذشته تا حالا نیومده بودم اینجا به هر حال!!!

 

 

الآن باید بگم تو بد موقعیتی هستم از نظر روانی ....

حدود ١٨ -١٩ هفته دیگه کنکور ارشد دارم!!از اون طرف مهمون داریم و از همه بدتر اینه که نمی دونم چی کار دارم می کنم!!!

 

می دونین گاهی اوقات که آدم فکر می کنه همه چی داره عالی طی می شه یه اتفاقاتی می افته که مثل ترمز می مونه واسه آدم!!

من هم مستثنا نبودم!!

 

 

و این ترمزی که من داشتم   باعث شد درونم  کاملا به هم بریزه!!

راستش رو بگم ناراحت نیستم اما باید بگم غم دارم، دلم گرفتس!!

 

آخه خدا تو که می دونستی آخرش چی می خواد بشه !!تو که منو میشناختی!تو دیگه چرا این کارو با من کردی؟؟

 

 

این جمله ای است که اخیرن روزی ١٠٠٠ بار میگم!!

 

می دونین تا حالا شده یه تصوری از چیزی یا کسی  داشته باشین اون تصور رو هم به دیگران القا کنین بعد یه روز همه چی بر خلاف آنچه فکرش رو می کردین و براش زحمت کشیده بودین  رو شه!!و کسی که شما براش این هم وقت گذاشته بودین  .........اونی نبود که تو فکر میکنی!!

 

حالا عقلت با دلت تضاد دارن!!!

دلت نمی خواد باور کنه،عقلت دیده هاشو کنار هم می زاره!!مامانت بابات همه مخالف اما دلت نمی آد!!!!

 

 

نمی دونم تو این شرایط شما چی کار می کردین!!؟؟

 

 

 


غمگینم
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

سلام .

شاید درست  نباشه که بعد از این همه مدت اومدم اینجا اظهار ناراحتی می کنم.اما از اینکه از سادگی آدما سو استفاده کنن بدم می آد .از اینکه از اعتقاد مردم تا این حد سو استفاده کنن وااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییی.خیلی خیلی خیلی بده!!!
 
 
من نمی تونم کاری بکنم این حرفی بود که بچه برادرم که ۶ سالشم بیشتر نیست با گریه به مادرش گفته بود و از اینکه  به مردم خدمتی نکرده بود عین ابر بهار گریه می کرد!!
 
آخه می خوام بگم تا کی میتونن سرکوب کنن ؟؟
این بچه ها در آینده ای نه چندان دور تو جامعه خواهند آمد و .....
 
امیدوارم!!!

یه زمانی بود از اینکه ایرانی هستم به خودم می بالیدم اما الان......الان دیگه از ایران بدم می اد .از فرهنگش از جامعه اش از مردمش از هواش از سیاستش و از همه بیشتر از حکومتش..... .
 
اونقدر بدم می آد که می خوام هرچه زودتر ترکش کنم.
 
حاضرم غریب باشم اما تو ایران اسیر و ضعیف نباشم.

 

 


همين
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

سلا م.

دورانامتحانا شد و باز من اومدم وبلاگ بنويسم....

ميخوام بگم كه:

 خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من....ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت .

همين.


نامه ای به گضنفر جان!!!!!
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

  گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند. وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجورلازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان. آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد !!!

به خواهرت گفتن که یک لباس یک دست و یکپارچه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي. اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي. راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.همین بود اتفاقایی که برای ماافتاده!


چه مي شه گفت!!
ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

سلام!!
بازم طبق عادت  از این علامت !!!! استفاده کردم!!!

واقعآ هم جای تعجبه!از چی؟از اینکه آدما به ۳ سوت آدمیتشونو یادشون می ره!!

نه نه نه !!فکر نکن دارم نصیحت می کنم  اصلا چون خودمم یکی از اونام.یکی از اونایی که فکر می کنن خیلی هستن و در واقع هیچی نیستن...هیچی.......

حتی نمی تونم از اعتقاداتم دفاع کنم!حتی نمی تونم بگم چی درسته چی نه!!

آخه چرا نمی تونم بگم که بابا مردم اگه  دین ندارین لاقل آزاده باشین...می دونین خیلی خیلی حرفا توشه ها!!!!!!! اگه از تو چهارچوب کلمات بیایم بیرون می فهمیمش!!

البته اگه!

مردم   از این که ظاهر ماجرا رو می بینین خسته نشدین؟خسته نشدین از این همه جلد کتاب خوندن ؟؟؟!!!!!!!

 کی می خوایم شروع کنیم نمی دونم.

پس شما هم تعجب کنین از چی؟؟از اینکه چقدر خدا تحمل داره و یه موجودی مثل منو تحمل می کنه!! تا حالا شده فکر کنین واسه خدا چه کاری کردیم که شایسته و در خورش باشه؟

و درآخر اینکه ما که واسه خدا کاری نکردیم!بیایم روزی ۱ دقیقه فقط ۱ دقیقه بهش فکر کنیم!

راستی کیمیاگر گفت که بگم:

رویایم کودکی است >آرزویم بازی با فرفرهاست>افسوس که گذر زمان قاصدکم را با خود برد!!!!!


چه مي شه گفت!!
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

چوپان دزوغگو!!!!!!!!!!!!
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

سلام .خوبین؟

یه داستان تازه...............

چوپان دروغگو

 چوپانی وقتی گوسفندهایش مشغول چریدن بودند به بالای تپه می­رفت و بر سر و روی خود می­زد و فریاد می­کشید: آهای مردم! کمک کنید! گرگ به گله­ام زده.

بعد به مردمی که با چوب و بیل و داس و چنگک به کمکش شتافته بودند قاه قاه می­خندید.تا روزی باز بالای تپه دوید و وحشت­زده بر سر و روی خود زد و فریاد کشید:آهای مردم! کمک کنید! گرگ به گله­ام زده.

 

توضیح:این داستان مربوط به زمانی است که هنوز گرگ به گله چوپان دروغگو نزده بود.

 چوپان دروغگوی

چوپانی وقتی گوسفندهایش مشغول چریدن بودند به بالای تپه می­رفت و بر سر و روی خود می­زد و فریاد می­کشید: آهای مردم! گرگ به گله­ام زده.

بعد به مردمی که به کمکش شتافته بودند قاه قاه می­خندید.تا روزی باز وحشت­زده فریاد کشید: :آهای مردم! گرگ به گله­ام زده.

مردم ده به کمک چوپان شتافتند و این­بار واقعاً گرگها را زدند و متفرق کردند.

سوال:شما فکر می­کنید همیشه باید جوری باشد که شما فکر می­کنید؟

راستگویی چوپان دروغگو

چوپانی وقتی گوسفندهایش مشغول چریدن بودند به بالای تپه می­رفت و بر سر و روی خود می­زد و فریاد می­کشید: آهای مردم! گرگ به گله­ام زده.

بعد به مردمی که به کمکش شتافته بودند قاه قاه می­خندید.تا روزی گرگ به گله­اش زد و وحشت­زده فریاد کشید: :آهای مردم! گرگ به گله­ام زده.

 

از کتاب مثل همیشه نیست

این بار هیچ­کس به کمکش نیامد.چوپان گفت دیدید تا دروغ نگویم به کمکم نمی­آیید

مردم به کمک چوپان دویدند و باز چوپان قاه قاه به آنها خندید


بقيه داستان....
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

سلام می گفتم که:

از اونجایی که آدمای بدشانس تقریبآ همیشه بد شانس هستن آقای خونه می بازه!!!!!!!رنگ از صورتش می پره !به خودش جرات می ده و می گه خوب تو بردی اما انگار نمی دونستی که من چیزی ندارم  !!!

اون مرد چاق قهقه بلندی می زنه و می گه می دونستم!

همه یک آن ساکت می شن!! پس سر چی شرط بسته بود؟؟؟؟؟؟؟

و ادامه می ده که...

-من یک رستوانی دارم امروز زنی رو استخدام کردم که الحق والانصاف از زیبایی کم نداشت ازش که پرسیدم  مشخصات تو رو داد و گفت شوهرشی!!

مرد    دیگه سرش داشت گیج می رفت.نمی تونست رو پاهاش بند شه!!

از ته گلوش با آه و ناله گفت خوب!!

و ادامه داد :

-حالا تو باید در عوض شرطت زنت رو طلاق بدی و بقیش به تو ربطی نداره!!!!!!

همانجا مرد از هوش رفت....

و این بود داستان ما!


← صفحه بعد